گفته بودند راه که بیفتیم ترسمان میریزد، راه افتادیم با سوخت بارِ خط و رنگ. فصلها پشت فصلها؛ آبی آسمان، زرد خورشید با ما بود و خون قرمز در رگهایمان جریان داشت تات خطوط کوهها را بگیریم، فراز و فرودها را در نوردیم و بیاموزیم که زیبایی بیافرینیم، درد را ببینیم و عشق را تصویر کنیم. حالا اینجاییم چون سیمرغ عطار در «قاف که حرف آخرِ عشق است»
در حال بارگذاری صفحه...